|
دخترتنهای شبهای بی کسی |
|
به چشمان مهربان تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را |
سر چشمه ی محبت ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
+ نوشته شده در شنبه 1390/08/14ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط فاطمه |
تک دختری که چشم تو را دوست داشت مرد در آبی نگاه تو معنا نداشت مرد در انتظار پنجره ها را شکسته بود از اين همه دروغ و ريا شکسته بود در يک غروب سرد زمستان به خواب رفت از لحظه ها جدا شد تا آفتاب رفت باور نمی کنم که به اين سادگی گذشت از کوچه های خالی مردانگی گذشت ديدی تمام قصه های ما اشتباه بود شش دفتر کنار اتاقم سياه بود ديگر فريب دست قضا را نمی خورم گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم فردا کنار خاطره ها بيگانه می شوم در پيچ و تاب جاده ها ديوانه می شوم در پيچ خوابها بی تو بی تاب مانده ام از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام روزی که بی حضور تو آغاز می کنم در کوچه های خاطره پرواز می کنم اشکی که از زلا لی عشقم چکيده است از چشمای پاک تو بهتر نديده است تقدير من هميشه شکيبايی وفاست او از ترانه تنهاي ام جداست مردی که من بر سر راهش نشسته ام بيگانه ای که از تب عشقش شکسته ام ديگر کنار آينه ها پيدا نمی شود رويا که بی حضور تو زيبا نمی شود
+ نوشته شده در شنبه 1390/08/14ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط فاطمه |
درآمد
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
چهها كه مي بينم و باور ندارم
چهها، چهها، چهها، كه ميبينم و باور ندارم
مويه
حذر نجويم از هر چه مرا برسر آيد
گو در آيد، در آيد
كه بگذر ندارد و من هم كه بگذر ندارم
برگشت به فرود
اگرچه باور ندارم كه ياور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
مخالف
سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم
خبر نداريم
خوشا كزين بستر ديگر ، سر بر نداريم
برگشت
در اين غم ، چون شمع ماتم
عجب كه از گريه آبم نبرده باز
چهها چهها چهها كه مي بينم و باور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/05ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط فاطمه |
بي شكوه و غريب و رهگذرند
يادهاي دگر ، چو برق و چو باد
ياد تو پرشكوه و جاويد است
و آشناي قديم دل ، اما
اي دريغ ! اي دريغ ! اي فرياد
با دل من چه مي تواند كرد
يادت ؟ اي باد من ز دل برده
من گرفتم لطيف، چون شبنم
هم درخشان و پاك ، چون باران
چه كنند اين دو، اي بهشت جوان
با يكي برگ پير و پژمرده ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/05ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط فاطمه |
من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی توفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خویش در دامن سكوت به تلخی گریستم نالان ز كرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم كه لایق تو و عشق تو نیستم دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیز بر پیكر خود پیرهن سبز نمودم در آینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالی آهسته نشاندم گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نیست تا مات شود زینهمه افسونگری و ناز چون پیرهن سبز ببیند بتن من با خنده بگوید كه چه زیبا شده ای باز او نیست كه در مردمك چشم سیاهم تا خیره شود عكس رخ خویش ببیند این گیسوی افشان به چه كار آیدم امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزیند او نیست كه بوید چو در آغوش من افتد دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را ای آینه مردم من از این حسرت و افسوس او نیست كه بر سینه فشارد بدنم را من خیره به آئینه و او گوش بمن داشت گفتم كه چسان حل كنی این مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خویش ای زن، چه بگویم، كه شكستی دل ما را
+ نوشته شده در شنبه 1390/07/30ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط فاطمه |
تن تو نازک و نرمه، مثه برگ
تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ
دست باد پر میده برگو تو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
+ نوشته شده در شنبه 1390/07/30ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط فاطمه |
تن تو نازک و نرمه، مثه برگ
تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ
دست باد پر میده برگو تو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
+ نوشته شده در شنبه 1390/07/30ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط فاطمه |
یادت هست می گفتی صدای من
این من در سوگ سلام ستاره نشسته
به آواز غمگنانه ی قنات خشکیده می ماند ؟
وقتی که اسبهای عرق کرده ی باد یالایال می تازند
و چاه های تشنه عبورشان را
های می کشند
در برهوت شنپوش
تو اما صدایت گواه بیداری بود
پس چرا به دخمه پریدی ؟ خش نوا مرغ
بی بی بهشت بابونه
خاتون نور
در گرماگرم آن شوریده سری
تن به باد سپردنت چه بود ؟
به خدا نوشتن از بادبک باد برده ی بوسه دشوار است
ساده نیست سوگ شمار شهامت شن ها بودن
وقتی دریا
با جاروی بلند موجش مدام
دامنه ها را درو می کند
بگو چه بگویم در تداوم تاراج این همه تبردار ؟
بگو چه بگویم در خاموشی خورشید ؟
+ نوشته شده در شنبه 1390/07/30ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط فاطمه |
گفتی باید بنویسم که شب قصه قشنگه
رو سر ثانیه هامون یه حریر رنگ به رنگه
گفتی باید بنویسم جاده ی ترانه بازه
شب رو سیاه قصه از ستاره بی نیازه
گفتی باید بنویسم اما سخته این نوشتن
چه شبای رنگ به رنگی
چه جماعت یه رنگی
نه مسلسلی نه جنگی
چه دروغای قشنگی
من می خوام یه اینه باشم روبه روی این دقایق
مثل یه بغض قدیمی واسه دلتنگی عاشق
اما اینجا سنگ سایه می شکنه اینه ها رو
تو یه لحظه برف وحشت می پوشونه جای پا رو
اینجا باید بنویسی که چشای شب قشنگه
اینجا جای اینه ها نیست اینجا وعده گاه سنگه
چه شبای رنگ به رنگی
چه جماعت یه رنگی
نه مسلسلی نه جنگی
چه دروغای قشنگی
(یغما گلرویی)
+ نوشته شده در شنبه 1390/07/30ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط فاطمه |
شمع گفت : خودم را فدا كردم تا كه او در غربت شب غصه نخورد. خورشید گفت : همان پروانه كه با طلوع من ترا رها كرد ؟
+ نوشته شده در شنبه 1390/03/14ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط فاطمه |